به سراغ فصل جدید سریال، فصل هفتم، که سه قسمتی هم کمتر از فصل‌های پیشین دارد و ما را بیشتر از آن‌ها منتظر خویش نگه داشته است، می‌رویم…

         همانند همیشه، فصل جدید بدون تیتراژ آغاز شد و این بار مستقیم ما را به دل برج‌های دوقلو، جایی که مقر خاندان فری‌ست، برد. همان خاندانی که تراژدی عروسی خونین را به همراه لنیسترها خلق کردند. در فصل پیشین دیدیم که آریا استارک چه‌گونه والدر فری، رئیس خاندان فری، را ذبح کرد و به گونه‌ای انتقام اولیه‌ای از این خاندان گرفت؛ اما دوباره ما وسط تالار خاندان فری بودیم و والدر فری در حال سخن گفتن بود. خب، دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ حقیقتاً خود من در آغاز فکر کردم که ممکن است فلش‌بکی رخ داده باشد اما هر چه پیش رفت جزیئات و سخن‌ها روایت از یک میهمانی جدید داشت. خود والدر(اما در اصل آریا) اشاره داشت که از چه زمانی تا به حالا والدر پیر در دو هفته، دو بار میهمانی می‌گیرد؟ نخست ظاهر مراسم یک میهمانی بود که برای تقدیر از حماسه‌سازان این دوران و به قدرت رسانندگان خاندان فری در منطقه‌ی ریور ران و بالاتر از خاندان تالی برگزار شده بود اما ذره ذره گوش‌هایمان تیز شد و چشمانمان دقیق‌تر… همه از شراب‌ها نوشیدند غیر خود والدر فری و همسرش، که خود او اجازه‌ی نوشیدن شراب مرغوب را به همسرش نداد. سپس شروع به تحقیر خاندان خویش کرد که در این‌جا کم کم می‌شد حدس زد که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ست و در ادامه نیز بسیاری از فری‌ها توسط آریا استارک، کشتار جمعی شدند. آریا دیگر بر تمامی فنون قتل و جنایت مسلط است و هنگامی که بخواهد کسی یا جمعی را بکشد، گزینه‌های بسیاری پیش‌روی خویش می‌بیند. بالاخره هر چه باشد او شاگردی استادانی چون سیریوس فورل(استاد شمشیرزنی آریا در فصل نخست)، هوند(سگ شکاری) و جاکن هاگار(خادم اصلی خدای چند چهره) که هر کدام از بزرگان عرصه‌ی خویش بودند را کرده است.

         و اما از ابر دیالوگ این قسمت غافل نشویم که آریا در هیبت والدر آن را گفت: «کافی‌ست یک گرگ زنده بماند تا هیچ‌گاه گوسفندان در امان نباشند.»
که منظور از گرگ، استارک‌ها و گوسفندان، دشمنان استارک‌ها هستند.

         نکته‌ای که در قسمت آریا و قتل‌عام فری‌ها تو ذوق زد، تقلید صدای والدر فری به صورت کاملاً طبیعی و درست همانند خود والدر بود. در واقع هیچ کجا از قدرت پیاده‌سازی هِنری، خادم خدای چند چهره، صحبتی به میان نیامده بود.

         نکته‌ی بعدی آن است که دایی آریا، یعنی ادمیور تالی، هنوز در سیاه‌چال‌های برج‌های دوقلوی فری‌ها اسیر است اما هیچ اشاره‌ای به او نشد. نمی‌دانیم این موضوع از روی سهو و اشتباه نویسندگان بوده و یا قصدی پشت آن است و کماکان آریا این مسیر انتقام را پس از خدمت به خدای چند چهره هنوز به تنهایی طی می‌کند و عزم جزمی هم در انتقام از سه فرد باقی مانده‌ی لیست خود، یعنی سرسی، ماونتین و سر ایلین پین(همان کسی که ند استارک را اعدام کرد)، دارد. البته عزم آریا برای انتقام از سرسی جزم‌تر است. همان‌گونه که صراحتاً در ملاقت با سربازهای لنیستر به آن اشاره کرد، اما همه به او خندیدند.

          نکته‌ی جالب در مورد آهنگی‌ست که اد شیرن می‌خواند و در مورد داستان تیریون لنیستر و شی فاحشه‌ی او بود که یکی از ظرافت‌های این قسمت به شمار می‌آید و همان‌گونه که اشاره شد، این یک آهنگ جدید بوده که تا به حال کسی آن را نشنیده.

         پس از تیتراژ نیز ما در مکاشفه‌های برندان استارک، ارتش مردگان را به همراه سه غول وحشتناک دیدیم که نشان داد لشکر شاه شب فقط از مردم عادی تشکیل نشده و ممکن است موجودات خاص دیگری نیز در ادامه به این لشکر عجیب اضافه شوند. یکی از مهم‌ترین نکات لشکر مردگان شاه شب این است که آن‌ها نه تنها به لشکر شما تلفات وارد می‌کنند بلکه تلفات شما را نیز به لشکر خود می‌افزایند! با این که بسیاری از ما حضور اژدهایان را کلید دفع فتنه‌ی شاه شب می‌دانیم، اما خب باید وجه دیگر قضیه که ریسک بزرگی‌ست را نیز در نظر بگیریم. تلفات اژدهایان آن هم در این جنگ با این شرایط خاص بسیار فجیع‌تر از هر مصیبت دیگری خواهد بود.

         الان باید برن را کلاغ سه چشم دانست، مخصوصاً هنگامی که با یک نگاه توانست هر آن چه بر اِد(Edd) در این مدت گذشته بود را روایت کند. برن دقیقاً همان حمایت معنوی و نقشه‌ی راهی‌ست که جان برای غلبه بر لشکر مردگان باید به آن تکیه کند. برن در حال حاضر قطب اطلاعاتی‌ و موهبتی‌ست که در زمانی ترسناک‌تر از همیشه، فرود آمده. اندک اندک جمع استارک‌ها می‌رسند.

         تا رسیدن به خط داستانی جان و سانسا که در این اپیزود یک درگیری لفظی با هم داشتند، جلو می‌رویم. جان به دلیل آن که شاه شب و لشکر مردگان را دیده است، تمام توان خویش را برای مقابله با آن‌ها گذاشته و تهدیدهای دیگر را نادیده می‌گیرد و آن‌ها را در مقابل تهدید شاه شب ناچیز می‌داند. اما سانسا که سرسی را دیده است و می‌داند که او چه زن خطرناکی‌ست(و از طرفی شاه شب را ندیده است)، بزرگ‌ترین تهدید را سرسی می‌داند. از این رو هر چند که جان شاه شمال است و در نهایت سانسا باید به نظر او احترام بگذارد اما اختلاف نظرهایی با جان بر سر اداره‌ی وینترفل و شمال دارد. یکی از همین اختلاف‌ها بر سر قلعه‌های خاندان‌های آمبر و کاراستارک بود که با هوشمندی جان و با در نظر گرفتن این که شمال یکپارچه می‌تواند در مقابل شاه شب مقاومت کند، حل شد. ند آمبر و آلیس کاراستارک، وارثان پدرانشان، دوباره با جان به عنوان شاه شمالی و نماینده‌ی خاندان استارک بیعت کردند تا محافظت از قلعه‌هایشان در مقابل حمله‌ی شاه شب به عهده‌ی خودشان باشد و به نوعی هم آنان را نمک‌گیر خود کرده باشد.

کاراستارک‌ها: ریکارد(به‌دلیل نافرمانی از راب سرش قطع شد)، هارلد(پسر کوچک ریکارد که در جنگ حرامزادگان مُرد، ولی off screen بود) و آلیس(تنها بازمانده‌ی خاندان کاراستارک).

         اسمال جان آمبر نیز که در نبرد حرامزادگان نقش مهمی ایفا می‌کرد، فرزندی به نام ند آمبر داشت که در این قسمت در کنار آلیس با وی آشنا شدیم.

         نکته‌ی بعدی، تطبیق کامل مردمان آزاد به رهبری تورماند در این شرایط سخت و چنین اوضاعی بود که بدون سوال و با توجه به درک تهدید واقعی، مسئولیت مراقبت از قلعه‌ی ایست واچ(در نزدیک هاردهوم و در کنار دریا) را به عهده گرفتند و کاملاً فرمان‌پذیر ظاهر شدند.

         همان‌گونه که پیش‌تر گفتیم، در این قسمت شاهد درگیری لفظی جان و سانسا بودیم که دلیل اختلاف‌های آن‌ها نیز گفته شد، اما در این میان کسی که بسیار مشتاق برای رسیدن به اهداف خود است، پیتر بیلیش می‌باشد که رویای ازدواج با سانسا و حکمرانی بر شمال را در سر می‌پروراند. از سویی دیگر ویل و خاندان آرن نیز تحت نفوذ کامل وی هستند و منطقه و قلعه‌ی هارنهال هم دست اوست و با این تفاسیر آشکار است که پیتر بیلیش در حال حاضر، بدون شمال هم فرد بسیار قدرتمندی به حساب می‌آید که اگر شمال نیز به داشته‌های او اضافه شود، بیش از پیش قدرتمند می‌شود. اما سانسا دیگر یک دختر بچه نیست. طبق گفته‌ی خودش چیزهای بسیاری از سرسی یاد گرفته است و کسی که هم سرسی را تحسین می‌کند و هم او را به نوعی استاد خود معرفی می‌کند، نه تنها ساده بلکه می‌تواند کمی هم ترسناک باشد. شاید این بار پیتر بیلیش باید از سانسا بترسد…

         یکی از خط‌های جالب داستانی این قسمت، خط داستانی سرسی، جیمی و یورون گریجوی بود. در ابتدا نقشه‌ای از وستروس را دیدیم که به دستور سرسی بر کف زمین یکی از حیاط‌های کاخ نقاشی شده بود و بدین معناست که تمامی وستروس اکنون مال اوست و فقط باید آن‌ها را بگیرد. از سویی دیگر او در ذهنش کاملاً آماده‌ی مبارزه با دشمنانش است. دنریس را که در دراگون استون قرار است مستقر شود، کاملاً زیر نظر دارد؛ دشمنی که در شرق است. همچنین او کاملاً حواسش به دشمنانش در جنوب، یعنی در دورن، هست و به آلاریا سند و دخترانش اشاره می‌کند. به دشمنانش در غرب که باقی مانده‌ی خاندان تایرل و لیدی اولنا هستند نیز اشاره می‌کند که حقیقتاً دشمنان سرسختی هستند و در نهایت به جان اسنو هم تحت عنوان شاه شمال به عنوان یک دشمن نگاه می‌کند، در حالی که جان فکر و ذکرش مشکل اصلی و بزرگتری‌ست و حداقل فعلاً تهدیدی برای سرسی به حساب نمی‌آید. نکته‌ی دیگر آن است که سرسی عملاً ملکه‌ی سه قلمرو از هفت قلمروست و درست است که به صورت فیزیکی به تخت آهنین دست یافته اما حکومت وستروس را در دست ندارد و تقریباً تنها است، مخصوصاً با توجه به قتل‌عام فری‌ها توسط آریا. اکنون سرسی کاملاً توسط دشمنانش محاصره شده است اما در این قسمت متوجه شدیم که وقتی یورون گریجوی دید که برادرزاده‌هایش زودتر از او به سمت دنریس رفته‌اند، سعی کرد سمت دیگری را انتخاب کند و در نهایت به سرسی پیوست. او قصد دارد در کنار هزار کشی فوق‌العاده که کنترل تمامی آب‌ها را به دستان سرسی می‌اندازد، پیشنهاد ازدواج نیز مطرح کند. او این موضوع را در قالب طعنه‌ای به جیمی بیان می‌کند که دو دست سالم نیز دارد، چرا که رابطه‌ی سرسی و جیمی از مرز یک شایعه گذشته و تقریباً همه این نکته را می‌دانند که آن دو با یکدیگر رابطه‌ی احساسی دارند. نکته‌ی دیگر، شورش مردمان سرزمین آهن در زمان رابرت بود که به عنوان شورش گریجوی شناخته می‌شود و جیمی تقریباً در سخن‌هایش این رویداد را مرور می‌کند که در نهایت، آن شورش به تبعید یورون گریجوی ختم می‌شود و از آن تبعید این کراکن بی‌یال و دم خلق می‌شود. اما معلوم نیست که یورون به قصد کدام ماموریت و فرستادن چه هدیه‌ی ازدواجی برای سرسی، کینگز لندینگ را ترک کرد. شاید کاری که روزگاری با ناوگان لنیسترها در لنیسپورت کرد را با ناوگان دنریس در دراگون استون انجام دهد، شاید هم یک چیزی برای مقابله با اژدهایان دنریس بیاورد و شاید و شایدهای بیشمار دیگری که باید صبر کرد و دید.

         برسیم به خط داستانی سم و اولد تاون که قرار بود در آن‌جا راز مبارزه با وایت‌واکرها را بیابد. اما خب مشاهده کردیم که مشغول چه کارهایی بود! زمانی که سم با یکی از استادان مشغول به تشریح بود در پاسخ به سخنان سم، استاد سخن جالبی گفت که چکیده‌ی آن سخنان می‌شود این:«بالاخره همیشه انسان‌ها یک راه چاره‌ای برای مشکل‌های خود پیدا می‌کنند و این مشکل نیز همانند مشکل‌های پیشین حل می‌شود.» که این سخن از سوی یک شخصیت علمی و فرزانه جالب بود. در ادامه سم مقداری به خودش آمد و حرکت جدیدی انجام داد که در نهایت به همان سخنان استنیس(در قسمت پنجم از فصل پنج که درباره‌ی فراوانی شیشه‌های اژدها در دراگون استون بود)، ختم شد. اما مقداری سوال برانگیز است که چرا سم در آن زمان به این حرف استنیس بی‌توجهی کرده، آن را جدی نگرفته و به شخص دیگری(مخصوصاً جان) منتقلش نکرده؟

         در میان مطالعات سم، تصویر یک خنجر به چشم خورد که دقیقاً همان خنجر پیتر بیلیش بود که از آن برای سوء قصد علیه براندان استارک در فصل نخست استفاده شده بود. می‌دانیم که خنجر از فولاد والریایی ساخت شده است و شاید این کتاب‌ها فرمولی برای ساخت فولاد والریایی نیز در اختیار جان و مردمان شمال قرار دهد تا هم با شیشه‌های اژدها و هم فولاد والریایی به مصاف وایت‌واکرها بروند. اما آیا می‌توان وجود شیشه‌های اژدها در دراگون استون را دلیل ملاقات جان و دنریس دانست؟

         نکته‌ی جالب دیگری که در لابه‌لای کارهای روزانه‌ی سم به چشم خورد، حضور جوراه در اولد تاون بود که به دنبال درمانی برای بیماری پوستی خاصش به آن‌جا پناهنده شده است و هنوز هم که هنوز است در عشق دنریس می‌سوزد و تمام دغدغه‌اش این است که الان دنریس چه شرایطی دارد؟

         و احتمالاً این موضوع که گیلی و فرزندش، نخستین زن و بچه‌ای هستند که توانستند وارد اولد تاون شوند نیز نکته‌ی قابل بحث و جالبی‌ست.

         و اما به خط داستانی هوند، توروس و بریک دانداریون بپردازیم که در آن شاهد تحولات بسیاری در راستای تلطیف عواطف در هوند هستیم، تا حدی که کاملاً با هوند قسمت‌های پیشین تفاوت پیدا کرده. گویی هر کسی از مرگ بازمی‌گردد، تفاوت‌هایی اساسی در او به‌وجود می‌آید که برخلاف خط داستانی کتاب این تحول نه تنها بد نیست بلکه مثبت و خوب است. تصویر زیر هم بر اتفاقات این خط داستانی‌ و هم بر فرا رسیدن زمستان اشاره دارد. در نهایت نکته‌ای که به آن اضافه می‌کنیم آن است که هوند وظیفه‌ای دارد و برای مبارزه در مقابل لشکر مردگان برگزیده شده است، چرا که پیام‌های خدای روشنایی را توانست به راحتی دریافت کند.

         و دست آخر نیز به خط داستانی دنریس می‌رسیم که بالاخره به وستروس رسید و در زادگاه خویش، یعنی دراگون استون، مستقر شد تا از آن قلعه‌ی بی‌نظیر و خارق‌العاده به اهدافش دست پیدا کند. انتظار می‌رود که در ادامه‌ی سریال بیشتر از دنریس ببینیم، در این قسمت نیز دراگون استون را بهتر دیدیم و از هیبت آن لذت بردیم و فهمیدیم که استنیس این مکان را برای اردو و استقرار به دلیل نفوذ ناپذیری‌اش انتخاب کرده بود.

         سپاس از این‌که همراهمان بودید، امید است این مقاله را پسندیده باشید. همراهمان بمانید…

پایان

نظرات بسته شده است.

بررسی کنید

نقطه‌ی ۶۴ام: خشمی که آزاد شد؛ غنائم جنگی

تحلیل قسمت چهارم از فصل هفتم سریال بازی تاج و تخت... …