به سراغ قسمت دوم از فصل هفتم سریال بازی تاج و تخت که چندی پیش پخش شد، می‌رویم.(تقریباً طبق روایت اپیزود پیش خواهیم رفت.)

     سریال از همان جایی که در قسمت پیشین پایان یافته بود، آغاز می‌شود و ما دوباره شاهد دراگون استون، قلعه‌ی مورد سکونت دنریس، هستیم. یکی از نکات جالب این قسمت مرور خدمات لرد وریس از زمان پادشاه دیوانه، پدر دنریس یا همان ایریس تارگارین، تا به حال که در خدمت خود دنریس است، بود. از دیگر نکات این بحث آن بود که معلوم شد ویسریس، برادر دنریس، از ابتدا مورد حمایت لرد وریس بوده و فکر سرنگونی رابرت از قبل در سر وریس بوده است. در ادامه، وریس نکات جالبی در مورد خدمت به مردم می‌گوید که در فصل نخست خطاب به ند استارک نیز آن‌ها را گفته.

     اما به نظر می‌رسد یکی از کلیدی‌ترین اتفاقات این فصل در این قسمت به وقوع پیوست که آن ملاقات ملیساندرا با دنریس بود. ملیساندرا، تیریون و دنریس را از وجود شاه شمال آگاه ساخت و همان‌گونه که دنریس را دارای نقشی کلیدی در اتفاقات پیش‌رو دانست، جان را نیز مهره‌ای کلیدی خطاب کرد. اما هنوز که هنوز است خبری از منجی آخر الزمان و آن آزور آهایی که باید رهبری این مردم در برابر زمستان را به دست بگیرد، نیست. فقط احتمالات پرامون ما هستند و نظریه‌‌ای جدید هوند(سگ شکار) را منجی آخر الزمان معرفی می‌کند چرا که در گذشته با آتش تعاملاتی داشته و به گونه‌ای بازگشته از آتش است. همچنین خدای نور نیز به صراحت با او سخن گفته و در قسمت پیشین و تصاویری که از تریلر سریال وجود دارد، می‌بینیم که شمشیر آتشین در دستان هوند است. اما باید منتظر ماند و دید که چه کسی منجی حقیقی‌ست و از آن‌جایی که یک پایان ارباب حلقه‌ها گونه انتظار ما را می‌کشد، باید بدانیم همیشه کسانی که در مرکز توجه هستند کلید کار نیستند.

     اما ملیساندرا دقیقاً پلی بین وینترفل و دراگون استون شد تا ملاقات ارزشمند میان جان و دنریس رخ دهد و در اصل عمه و برادرزاده با یکدیگر ملاقات کنند! از آن‌جایی که قرار نیست دنریس ملکه‌ی ویرانه‌ها در وستروس شود، هم او به جان نیاز دارد و هم جان به دنریس و اژدهایانش. اما خب لحنی که دنریس خواستار اعمال آن در نامه بود، حقیقتاً لحن خوبی نبود و در ادامه تیریون با ذکاوتش آن را اصلاح کرد و نامه‌ای برای جان فرستاد که به مراتب متقاعد کننده‌تر برای حضور در دراگون استون بود تا نامه‌ای که قرار بود خود دنریس بفرستد.

     در ادامه به وینترفل رفتیم و شاهد آموزش کودکان بودیم. مطابق دستور جان، همه باید آماده‌ی مبارزه با ارتش مرگان باشند و این موضوع پیر و جوان ندارد.

     نامه‌ی تیریون اکنون به وینترفل رسیده و با ادبیاتی مناسب جان را به اتحاد دعوت می‌کند. شایعه‌ی وجود سه اژدها در ارتش دنریس، جان را علاقه‌مندتر از هر زمانی برای جذب این نیرو و مقابله با شاه شب کرده است. او از آن‌جایی که به تیریون اعتماد دارد، مسیر خویش را هموارتر می‌بیند.

     به کینگز لندیگ که می‌رویم، سرسی را می‌بینیم که مشغول جذب لردهای درجه‌ی دوم منطقه‌ی ریچ است؛ خانواده‌هایی که زیر نظر خاندان تایرل هستند. همانند خاندان تارلی که ریشه و نصب خونی با تایرل‌ها دارند و ساکن مناطق غربی هستند. بزرگ این خاندان‌ها، رندل تارلی، پدر سم تارلی خودمان است که در فصل پیشین نیز او را دیدیم. محور اصلی سخنان سرسی این بود که حس میهن‌پرستی این خاندان‌ها را برانگیزد، او اشاره می‌کرد که دنریس و متحدانش بیگانگان را وارد خاک وستروس کردند. در ادامه جیمی با سخنانش تلاش کرد پیمان رندل تارلی با تایرل‌ها را در مقابل پیمان با دربار بی‌اثر کند تا دلیلی برای نادیده گرفتن پیمان با تارلی‌ها داشته باشد.

     نکته‌ی هیجان انگیز دیگر، راه حل مقابله با اژدهایان دنریس بود که کایبورن به آن اشاره کرد و سپس سرسی را برای دیدن کمان غول‌پیکری بُرد که از آن تحت عنوان راه حل مبارزه با اژدهایان یاد می‌کرد. او کمان را بر روی جمجمه‌ای باقی‌مانده از بزرگترین اژدهای اگان فاتح، یعنی بالریون سهمگین، آزمایش کرد که موفقیت آمیز هم بود. کایبورن برای کارساز بودن این سلاح به واقعه‌ی گودال‌های مرین و آسیب دیدن اژدهای دنریس استثناد می‌کرد. از این نکته نیز نگذریم که در این قسمت شاهد شباهت‌هایی با داستان هابیت و همچنین کمانی که برای کشتن اسماگ توسط بارد کمانگیر استفاده شد، بودیم.

     یکی دیگر از نکات این بخش وجود یک جمجمه‌ی کوچک اژدها در صحنه‌ای بود که اشاره به دوره‌‌ی انقراض اژدهایان در زمان تارگارین‌ها داشت، دوره‌ای که اژدهایان در همان کودکی می‌مردند و هیچ وقت به بلوغ نمی‌رسیدند.

     در ادامه به دراگون استون رفتیم و از نقشه‌ی بسیار هوشمندانه‌ی تیریون برای غلبه بر سرسی آگاه شدیم. در حالی که همه‌مان انتظار داشتیم ارتش اصلی به کینگز لندینگ برود، تیریون متوجه این نکته شد که اگر بیگانگان برای فتح کینگز لندیگ بروند سرسی از حس میهن‌پرستی لردهای باقی‌مانده همانند تارلی‌ها استفاده خواهد کرد. همان‌گونه که دیدیم، محور اصلی سخنان دنریس نیز همین داستان بود. حال تیریون با آن ارتش وستروسی که مد نظر دارد، می‌تواند هم سخنان سرسی را بی‌اثر کند و هم پایتخت را به راحتی از پای دربیاورد. ولی در انتها دیدیم که چه‌گونه یورون گریجوی نقشه‌ی تیریون را با مشکل مواجه کرد و ناوگان آهنین یارا را نابود کرد تا عملاً بخشی از این نقشه با مشکلات فراوانی رو‌به‌رو شود. اما نکته‌ی دیگر، هدف قرار دادن کسترلی راک به عنوان مقر قدرت لنیستر در وستروس بود که بسیار هوشمندانه بود و ظاهراً در قسمت بعد عملی می‌شود.

     به اولد تاون و سیتادل می‌رویم که موضوع اصلی‌اش سِر جورا مورمونت و آن بیماری خاکستری‌ست که دچارش شده بود. سَم پس از این‌که متوجه می‌شود سِر جورا یک مورمونت است(و به دلیل حس تعهدی که نسبت به پدر سِر جورا می‌کرد)، سعی کرد تا از روش درمان ممنوعه‌ای برای غلبه بر بیماری خاستری استفاده کند و تمام تلاش خود را برای درمان سِر جورا بکند.(ما نیز دوست داریم سِر جورا درمان شود و پیش دنریس برگردد.) حقیقتاً سَم یک روزنه‌ی امید برای سِر جورا به حساب می‌آید چرا که او در آن شب قصد خودکشی داشت و یک نامه‌ی خداحافظی برای دنریس نوشته بود(که ابتدای آن نام کالیسی نوشته شده) اما به دلیل عشقی که نسبت به دنریس دارد، حاضر شد تا به هر نحوی از این روزنه‌ی امید استفاده کند.

     در ادامه با آریا همسفر می‌شویم که تقریباً از آخرین مطلب مورد بررسی ماست و در پایان تنها اشاره‌ای به خط داستانی شمال، جان، سانسا و سایرین خواهیم کرد.

     بنابر گفته‌ی مهمانان آن مسافرخانه، آریا به سیصد کیلومتری کینگز لندیگ رسیده است و این در حالی‌ست که از وینترفل تا کینگز لندیگ چیزی حدود دو هزار و پانصد کیلومتر راه است. می‌بینیم که عشق و علاقه‌ی آریا به برادرش، جان، چه‌گونه او را از هدف سفت و سختش منحرف می‌سازد و دوباره او را به آریا استارک شبیه‌تر می‌کند تا به دختری که واقعاً بدون نام است و خاطرات آریا استارک را یدک می‌کشد. همان‌گونه که گفته شد، جمع استارک‌ها اندک اندک می‌رسند و از نکات جالب حضور آریا در وینترفل ملاقات او با لرد بیلیش است که زمانی که در خدمت تایوین لنیستر بود. آریا صراحتاً متوجه خیانت بیلیش به استارک‌ها شده بود و شاید سفرش به وینترفل بدون خونریزی نباشد و اتفاقات جالبی بیافتد.

     این نکته نیز جالب است که آریا آن‌قدر بر هدف خویش متمرکز بوده که اصلاً از اخبار جدید شمال اطلاعی نداشت و اگر هات پای نبود که او را مطلع سازد، او هرگز متوجه نمی‌شد که برادرش در شمال حکومت می‌کند.

     اما یکی از شاه‌ماهی‌های این قسمت، برخورد مجدد آریا با دایرولفش یعنی نایمریا بود و واقعاً صحنه‌ی تکان دهنده‌ای بود. نایمریا سر دسته‌ی یک گله گرگ بود و برای خودش زندگی می‌کرد. دقیقاً همانند آریا که برای خودش زندگی می‌کرد و از آن‌جایی که دایرولف‌ها ویژگی‌های رفتاری صاحبانشان را می‌گیرند، گرگ آریا نیز دقیقاً آینه‌ی تمام نمای شخصیت خودش بود و این‌که با آریا همسفر نشد، دقیقاً همان کاری بود که آریا انجام می‌داد.

     عکس‌نوشته‌ای جالب که در فضای مجازی منتشر شده بود، آریا را نشان می‌داد که به دایرولفش گفت: «نایمریا، من آریا هستم.» اما گرگ در پاسخ به او با سکوتش گفته که این گرگ اسم ندارد. دقیقاً معادل سخنی که آریا، آن هنگام که در خدمت خدای چند چهره بود، می‌گفت. «این دختر اسم ندارد.» و این داستان باز هم به ما تلنگر می‌زند که دایرولف‌ها از نظر شخصیتی کاملاً مشابه صاحبانشان هستند و این بی‌مهری و یکه‌تازی نایمریا خصلتی بود که از خود آریا به یادگار گرفته شده. جمله‌ی پایانی آریا به نایمریا که یادآور گفت‌وگوی آریا و ند استارک در فصل نخست بود، آریا را روشن کرد که نایمریا کسی نیست که او را در سفر به ویترفل همراهی کند چرا که شخصیت خود او را داراست.

     و اما بالاخره نامه‌ی سَم نیز به وینترفل رسید و جان را از وجود معدن شیشه‌های اژدها در زیر دراگون استون آگاه ساخت. و حالا دو دلیل برای رفتن به دراگون استون دارد، هم شیشه‌های اژدها و هم متقاعد کردن دنریس برای کمک. از طرفی جان، سانسا را جانشین خویش در وینترفل معرفی کرد. سانسا کسی‌ست که رگه‌هایی از سرسی را در خود دارد. او صراحتاً سرسی را به عنوان الگویش نام برده و او را تحسین می‌کند. از طرفی، سوفی ترنر بازیگر نقش سانسا در کمیک‌کان سن دیگو ۲۰۱۷ این نکته را خاطر نشان کرد که حقیقتاً الان سانسا حیله‌گرتر از بیلیش است و همان‌گونه که در بررسی قسمت پیشین گفتیم، دیگر باید بیلیش مراقب سانسا باشد نه سانسا مراقب بیلیش. با توجه به لبخند معنا داری که بر روی لب‌های بیلیش، پس از سپردن وینترفل به دستان سانسا، نشست باید منتظر تقابل این دو باشیم که حضور آریا نیز آن را جذاب‌تر می‌کند. نکته‌ی بعد هم خط و نشانی بود که جان برای بیلیش در نبود خود کشید تا مراقب باشد که دست از پا خطا نکند.

     دست آخر نیز شاهد یورون و بلایی که بر سر ناوگان آهنین برادرزاده‌هایش آورد، هدایای ارزشمندی که برای سرسی تهیه کرد، تیانی که باز هم آن‌جایی که باید درست ظاهر می‌شد، ظاهر نشد و البته شاید کار عاقلانه‌ای که کرد(او به خدای مرگ گفت: «امروز نه!»)، بودیم.

     سپاس از این‌که همراهمان بودید، امید است این مقاله را پسندیده باشید. همراهمان بمانید…

پایان

پاسخ دهید

بررسی کنید

نقطه‌ی ۶۴ام: خشمی که آزاد شد؛ غنائم جنگی

تحلیل قسمت چهارم از فصل هفتم سریال بازی تاج و تخت... …