چندی پیش قسمت سوم از سریال بازی تاج و تخت پخش شد. هم‌اکنون با هم به سراغ بررسی‌اش می‌رویم تا ببینیم چه بر بازی تاج و تخت گذشت.

     حضور جان اسنو در دراگون استون یکی از اتفاقات کلیدی سریال بود که به وقوع پیوست. همان‌گونه که ملیساندرا گفته است، حضور جان اسنو و دنریس تارگرین در یک مکان می‌تواند به نوعی تفسیر اجماع یخ و آتش باشد.

     جان در نخستین گام دوست قدیمی‌اش، تیریون لنیستر، را در راگون استون دید. آن‌ها خوش‌وبش گرمی با یکدیگر داشتند. نکته‌ای جالب که برای مخاطب محسوس بوده، قرار داشتن این دو شخصیت در جریان اصلی سریال از فصل نخست تا کنون است. پس از گذر این همه وقت، خطوط داستانی طوری به‌هم‌پیچیدند که این دو شخصیت(پس از همه‌ی اتفاقاتی که جداگانه برای هر کدامشان پیش آمد) دوباره مسیرشان به هم گره خورده و این‎‌جاست که از کوچکیِ این دنیای عظیم به شگفت می‌آییم!

     یکی دیگر از نکات مورد توجه، گفتگوی سِر داووس با میساندی بود. سِر داووس در ادامه به بررسی شرایط و اوضاع پرداخت و متوجه تغییر اساسی دراگون استون نسبت به زمانی که با استنیس براتیون در آن مستقر بودند، شد.

     تیریون درباره‌ی ازدواج جان با سانسا سخن گفت. او خاطر نشان کرد که جان یک عروسی ساختگی اما بی‌نظیر با سانسا داشته باشد. همچنین در ادامه‌ی گفتگو هر دو به سرنوشت پیچیده‌ی طرف مقابل اشاره می‌کنند. نگهبان شبی که شاه شمال شده و لنیستر ترد شده‌ای که حالا دست راست آخرین بازمانده‌ی خاندان تارگرین است.

     و اما به یکی از هیجان‌انگیزترین بخش‌های این قسمت بپردازیم، ملاقات جان و سِر داووس با اژدهایان دنریس که در معنای واقعی کلمه شوکه‌شان کرد. گرچه آن‌ها از منابع معتبر درباره‌ی وجود سه اژدها چیزهایی شنیده بودند اما دیدن آن اژدهایان به چشم برایشان شوکه‌ کننده‌ و شگفت‌آور بود.

     در ادامه شاهد گفتگوی مرموز لرد وریس و ملیساندرا بودیم. لرد وریس طاقت دیدن یک شرقی مرموز دیگر، همانند خودش، در کنار دنریس را ندارد بنابراین ملیساندرا را به چالش می‌کشاند، ملیساندرا نیز فارغ از تمام این فشارها اشاره به ماموریت نهایی‌اش می‌کند که در خاک غریب وستروس انجام خواهد شد و سر انجام در همین قاره خواهد مُرد. همچنین آینده‌ای مشابه را نیز برای لرد وریس ترسیم می‌کند و می‌گوید که او نیز در خاک غریب وستروس می‌میرد.

     ملیساندرا به خاطر جنایتی که در حق شاهزاده شرین، دختر استنیس، روا داشت مورد غضب سِر داووس و جان قرار گرفته بود و به همین علت جلوی آن‌ها آفتابی نشد. او مطابق گفته‌اش رسالت خویش را که کنار هم آوردن یخ و آتش بوده، انجام داده و اکنون به این‌که اقدام وحشتناکش اشتباه بوده معترف است. اما به واقع ملیساندرا در ولانتیس در جستجوی چیست؟ شاید متحدی دیگر یا ابزاری دیگر برای مبارزه با ارتش مردگان در ولانتیس وجود دارد!

     همچنین در این قسمت شاهد دیالوگ بسیار زیبایی از لرد وریس بودیم: «هنگامی که ما مردم عادی طعم قدرت را می‌چشیم، شبیه به شیری هستیم که طعم یک آدم را چشیده و دیگر هیچ چیز برای او به شیرینی آن نیست.»

     و اما به سراغ ملاقات عمه و برادرزاده(عمه‌ای که القاب بسیاری داشت و برادرزاده‌ای که تنها یک جان اسنو و شاه شمال بود،) می‌رویم. در ادامه دنریس مروری بر تاریخ استارک‌ها و تارگرین‌ها را خاطر نشان کرد تا سِر داووس اصرار بر لقب شاه برای جان نکند اما نکته این بود که جان و سِر داووس برای کار واجب‌تری به دراگون استون آمده بودند، نه بازی بچگانه بر سر القاب. در این میان اشاره به داستان زنده سوزانده شدن برادر بزرگ‌تر ند استارک و پدرش توسط پادشاه دیوانه شد و دنریس به عنوان تنها بازمانده‌ی رسمی تارگرین‌ها رسماً از جان و استارک‌ها عذرخواهی کرد که این موضوع باعث شد نگاه جان نسبت به شخصیت دنریس مثبت‌تر شود. اما وقتی جان به ارتش مردگان و این‌که آن‌ها دشمن اصلی همگان هستند اشاره کرد، هیچ کس حرف او را باور نکرد. ولی شاید بتوان گفت تیریون هنوز به او و سخنانش ایمان دارد یا بهتر بگوییم، به شخصیت جان اسنو اعتقاد دارد و همزادپنداری خوبی با او دارد چرا که به عقیده‌ی او همه‌ی کوتوله‌ها از نظر پدرانشان حرامزاده هستند. در ادامه سِر داووس به لیاقت‌های جان اسنو اشاره می‌کند، البته هدفش این نبوده که نشان دهد جان اسنو حق مسلمی بر این عناوین دارد چرا که یک حرامزاده‌ی لعنتی‌ست و تمام این مقام و جایگاه به خاطر اقدامات فوق‌العاده‌اش است و نه چیز دیگری. او واقعاً لایق چنین مرتبه‌ای‌ست. نکته‌ای فوق‌العاده ظریف این‌که انگار قرار نیست از مرگ برگشتن جان اسنو دهان به دهان بچرخد. ظاهراً خود جان علاقه‌ای به این کار ندارد و دوست ندارد که دیگران بفهمند او یک بار مرده و توسط کاهنی سرخ زنده شده است. دلیل این اکراه نامعلوم است ولی وجود این اکراه صراحتاً احساس می‌شود. البته در ادامه اشاره‌‌ای ناقص به این ماجرا برای دنریس و تیریون محل سوال شد که آن را یک استعاره در نظر گرفتند. اگر به یاد داشته باشید در قسمت پیشین نیز ملیساندرا هیچ اشاره‌ای به این‌که جان را از مرگ نجات داده است، نکرد. شاید آن‌ها نمی‌خواهند داستان شمال و حوادثش را بیش از پیش پیچیده و ماورایی کنند.

     در ادامه شاهد آن بودیم که دنریس از حمله‌ی ناگهانی یورون گریجوی به ناوگان یارا و تیون مطلع شد. همچنین متوجه حقارت تیون شدیم که اگر چند قسمتی عزتی پیدا کرده بود، صرفاً به دلیل وجود خواهر دلاورش بود.

     یورون و غنایم جنگی وارد کینگز لندیگ می‌شوند. یارا سهم خود یورون بود و آلاریا و دخترش پیشکشی برای سرسی بودند تا انتقام دخترش، میرسلا، را بگیرد. دقیقاً به همان سبکی که میرسلا کشته شده بود(و این نشان دهنده‌ی آن است که کایبورن بر روی جسد میرسلا آزمایش‌های خاص خودش را انجام داده و کالبد شکافی کرده تا نوع سم را تشخیص دهد.) در ادامه سرسی نیز یورون را به عنوان فرمانده نیروی دریایی و جیمی را به عنوان فرمانده نیروی زمینی معرفی کرد و گمان می‌رود که تقابل این دو شخصیت در کنار هم بسیار جالب باشد، مخصوصاً پس از گفتگویی که داشتند. اما آشکاراست که سرسی هنوز به جیمی علاقه‌ی وافری دارد!

     و اما در این میان نکته‌ی جالبی که دیدیم، ثبات شخصیت مستخدم سرسی در طول این چند فصل بوده که در نوع خودش جالب است.

     در ادامه نیز مسئول بانک آهنین براووس به ملاقات سرسی آمد(که حقیقتاً نمی‌دانیم اهرم فشار این بانک آهنین چیست که همه از ایشان حساب می‌برند.) شاید حمایت به وقت جنگ‌های داخلی دلیل خوبی برای متعهد بودن باشد اما با این حال سرسی پیشنهاد پول هنگفتی را داد که فقط در بساط تایرل‌ها بود و در ادامه نیز معلوم شد که دقیقاً همین فکر درست بوده و قرض‌های یک لنیستر با طلا‌های تایرل‌ها پرداخت شد.

     و در ادامه درماندگی جان پیش تیریون که نمی‌توانست چیزی که به چشم دیده را به دیگران نیز بقبولاند و از این رنج می‌برد. اما او بالاخره توانست اجازه‌ی استخراج شیشه‌های اژدها را بگیرد. دوتا از متحدان دنریس از بین رفته‌اند و جان بنابر گفته‌های تیریون متحد بالقوه‌ی دنریس محسوب می‌شود.

     در وینترفل شاهد شخصیت فوق‌العاده‌ی سانسا در رهبری بودیم و همچنین نجواهای لرد بیلیش که یک سره در گوش اوست که هم خوب است، هم بد.

     برن با قلبی یخی که کاملاً فاقد هرگونه احساس بود، به وینترفل رسید. شاید در همچین صحنه‌ای متوجه تفاوت واقعی در هویت برن شدیم و این‌که حقیقتاً او دیگر کلاغ سه چشم شده. با این‌که حضورش در وینترفل به عنوان تنها پسر اصیل‌زاده‌ی ند استارک زمزمه‌هایی بر سر زبان‌ها خواهد انداخت اما او عمیقاً درگیر آماده‌سازی خویش برای نبرد نهایی‌ست. همچنین شنیدیم که با جان نیز گفتگویی دارد و قطعاً این گفتگو در راستای مقابله با ارتش مردگان و شاه شب است.

     به اولد تاون و سیتادل می‌رویم، جایی که داستان خاصی در جریان است. شاهد درخشش سَم در عرصه‌های گوناگون و حالا پزشکی و درمان بیماری خاکستری سِر جورا -با آن سن و میزان پیشرفتگی بیماری- هستیم. به قول استاد اعظم سَم، خیلی از استادید اعظمی که حلقه‌ی فلزی درمان را در زنجیر استادی خود دارند، نتوانستند پیش از این روش درمان چنین بیماری را با موفقیت پیاده کنند. اکنون باید منتظر این بود که سِر جورا به سمت دنریس برود و باری از روی دوش او بردارد.

     اما دست آخر به سراغ روایت دو جنگ که واقعاً بی‌حوصله‌وار نشان داده شدند، می‌رویم. اتفاقاتی که افتادند و کاملاً هم واضح بودند. سیاستی که ما صراحتاً در جبهه‌ی دنریس دیدم و اتاق فکر جنگشان… خیال می‌کردید که آن‌ها ته استراتژی‌های نظامی هستند اما حقیقتاً سرسی شاهکار کرد و طوری ورق را برگرداند و دستان دنریس را خالی کرد که برایش هیچ نیرویی غیر از آن سه اژدها باقی‌نماند – که همین هم کم چیزی نیست!

     و اما چیزی که برای سخن باقی‌مانده، چشم‌پوشی رندال تارلی از نسب خونی و پیمانش با خاندان تایرل و دیگری شیرزنانه و سیاسانه مُردن لیدی اولناست که بالاخره برای جیمی پرده از راز کشتن جافری در عروشی بنفش برداشت و او را بد جور عذاب داد، حرکتی قدرتمندانه از سوی این پیرزن دوست‌داشتنی که به ما بدرود گفت. اما آیا فقط جان برای دنریس باقی‌مانده؟ آیا این اتفاقات در نهایت به نفع اوضاع کلی و جان رقم می‌خورد؟ به نظر من که همین‌گونه است. البته نباید از اژدهایان دنریس غافل شد که خودشان به تنهایی می‌توانند سرنوشت جنگ‌ها را مشخص کنند.

پایان

پاسخ دهید

بررسی کنید

نقطه‌ی ۶۴ام: خشمی که آزاد شد؛ غنائم جنگی

تحلیل قسمت چهارم از فصل هفتم سریال بازی تاج و تخت... …