هم‌اکنون با بررسی قسمت چهارم از فصل هفتم سریال بازی تاج و تخت که کوتاه‌ترین قسمت این سریال نیز بود، در خدمت شما عزیزان هستیم.

     در ابتدا با زوج رویایی، جیمی و بران، همراه بودیم. نکته‌ی مهم در این میان ارسال تمام غنائم جنگی به پایتخت برای دادنشان به بانک آهنین براووس بود و نکته‌ی دیگر، جمع‌آوری تمامی غلات ممکنه در بزرگ‌ترین قلمرو وستروس پس از شمال، یعنی منطقه‌ی ریچ، بود. با این کار عملاً آذوقه‌ای که قرار بود خوراک لشکر دنریس باشد، به دست لنیسترها و متحدانشان افتاد و در ادامه، عطش پایان ناپذیر بران برای به دست آوردن یک قلعه!

     به بزرگ‌ترین بازپرداخت تاریخ وام‌های بانک آهنین براووس نیز اشاره‌ای شد. با چنین شرایطی، بانک آهنین نیز متحد خویش را از میان مدعیان تاج و تخت برگزیده و سمت دنریس را می‌گیرد. توافق کایبورن به نمایندگی از سرسی با گروهان طلایی نیز از خبرهای جالبی بود که شنیدیم، اکنون مخوف‌ترین نیروی مزدوری ایسوس در اختیار سرسی‌ست که کم قدرتی محسوب نمی‌شود.

     به شمال می‌رویم، جایی که بیلیش با خیال آن‌که اکنون بِرن به عنوان بزرگ‌ترین فرزند مشروع ادارد استارک والی شمال خواهد بود، در راستای جلب نظرش خنجری از جنس فولاد والریایی را به او هدیه می‌دهد که قرار بود توسط آن کشته شود. بِرن در ادامه با میرا رید گفتگو داشت و به او گفت که دیگر برندان استارک نیست و کلاغ سه چشم است، او همه چیز را در مورد بیلیش می‌داند. بیلیش واقعاً از هرج و مرج فعلی به عنوان نردبانی برای پیشرفت استفاده کرده.

     و اما اندک اندک جمع استارک‌ها می‌رسند… آریا نیز به وینترفل رسید. او در ابتدا دیدار سردی با سانسا داشت اما بعد شوق خود از بازگشت به خانه را به سانسا نشان داد. او در ادامه به دیدار کلاغ سه چشم رفت، بِرن آن‌چه بر آریا گذشته بود را بازگو کرد و موجب حیرت او شد. در ادامه بِرن خنجر بیلیش را به آریا داد، چرا که می‌دانست او اکنون مبارزی قهار است و علاوه بر آن‌که این خنجر را دوست دارد، از آن استفاده نیز می‌کند.

     یقیناً وینترفل هنگامی که زیر گام‌های استارک‌ها قرار دارد، زیباتر است!

     به دراگون استون می‌رویم. در آن‌جا شاهد رونمایی جان از معدن شیشه‌های اژدها و کشف بازه‌ای فراموش شده از تاریخ بودیم که به همراهی انسان‌ها و فرزندان جنگل برای مقابله با زمستان طولانی‌ اشاره داشت. از نتیجه‌ی مثبت همکاری این دو نژاد گفته شد. در ادامه جان نقاشی‌های دیوار غار را سندی بر درستی سخنانش قرار داد و خاطر نشان کرد که بدون ارتش دنریس نمی‌توان بر شاه شب و لشکر مردگان پیروزی یافت. این‌که دنریس قبول کرده در این جنگ به جان یاری رساند، درست است اما او همچنان بر شرط اولیه‌اش درباره‌ی زانو زدن جان به عنوان والی شمال و اطاعت از اوامرش استوار است و در این باره حرف‌هایی نیز زد. جان نیز پیش از این در همین باره به منس ریدر گفته بود: «بقای اون‌ها از غرور مهم‌تر نیست؟»

     دنریس از اتفاقی که در کسترلی راک رخ داده بود، مطلع شد. او تصمیم گرفت تا از اژدهایانش استفاده کند. کمی بعد متوجه می‌شویم که تصمیم او در راستای از بین بردن مردم و شهرها نبوده بلکه قصدش از این تصمیم نابودی ارتش متحد لنیسترها و تارلی‌هاست.

     در ادامه به تماشای هنرنمایی آریا در مبارزه نشستیم. مهارت او در استفاده‌ی از شمشیر و خنجر جدیدش حیرت همگان از جمله سانسا و بیلیش را برانگیخت، حالا باید بدانیم که پس از ملاقات آریا و بیلیش چه چیزی در انتظار ادامه‌ی رابطه‌‌شان است. اما یکی از صحنه‌های بسیار زیبا در این قسمت، صحنه‌ای بود که برین از آریا پرسید: «مهارتت رو از چه کسی آموختی؟» و او در پاسخ گفت: «هیچ‌کس…» و ما همگی می‌دانیم که منظور او از هیچ‌کس چه کسی‌ست!

     دوباره به دراگون استون می‌رویم و با زوج رویایی دیگری همراه می‌شویم، جان و سِر داووس. آن‌ها طی گفتگویی با میساندی به ژرفای عشق و علاقه‌ی خدمتگزاران دنریس پی می‌برند. و اما در ادامه شاهد بازگشت تنها کشتی باقی‌مانده‌‌ی برادرزاده‌های گریجوی‌ به دراگون استون بودیم. آ‌ن‌ها قصد دارند تا دوباره در رکاب دنریس(و صد البته برای باز پس‌گیری یارا) بجنگند. این اتفاق با دیدار بسیار جالب تیون و جان همراه بود و باعث اشاره به تنها رفتار مثبت تیون در این مدت(یعنی فراری دادن سانسا از قلعه‌ی وینترفل که در تصرف بولتون‌ها در آمده بود) شد.

     شاید نام این فصل را باید فصل ملاقات‌ها می‌گذاشتند…

     به مسلخ لنیسترها و تارلی‌ها می‌رویم. جایی که در ابتدا رندال تارلی خبر از رسیدن محموله‌ی طلا و بازپرداخت وام بانک آهنین به کینگز لندیگ داد و در ادامه‌اش جیمی و بران با دیکان، پسر ارشد رندال تارلی، صحبت کردند و از او درباره‌ی حسش از اولین نبردش پرسیدند که مسلماً او نیز همانند پدرش حس خوبی از جنگیدن با متحدین چندین ساله نداشت. در ادامه‌ی ماجرا ارتش دوتراکی‌ها و اژدهای بزرگ دنریس شگفت‌زده‌مان کردند. رندال تارلی نیز در این نبرد به شیوه‌ی مسخره‌‌‌ای پس از اعلام آماده باش سپاه، محو شد. و اما در ادامه تصویری کمتر دیده شده از او در میدان نبرد را می‌بینیم:

     اگر فصل نخست را به یاد داشته باشید، رابرت در گفتگویی خاطر نشان کرده بود که احمقانه‌ترین کار درگیر شدن با یک لشکر دوتراکی در دشت‌های باز است که بر روی اسب‌های خویش می‌تازند. این موضوع اشاره به همان اتفاقی دارد که ارتش متحد به طور ناخواسته اسیرش شد و به معنای واقعی نابود شد.

     در ادامه شاهد جنگ بودیم و نکته‌ی قابل توجه آن، استفاده‌ی بران از کمان غول‌پیکری بود که کایبورن ساخته. آن کمان توانست به اژدهای دنریس صدمه بزند اما جلوی آن را نگرفت. حال باید منتظر سرنوشت جیمی و واکنش بعدی سرسی(با توجه به آن‌که دنریس دوباره ورق را برگرداند) باشیم و ببینیم که در قسمت بعد چه اتفاقاتی رخ خواهد داد…

پایان

  • دنیای بی‌رحم نغمه‌ای از یخ و آتش

         آیا مارتین از کشتار شخصیت‌ها و آزار خوانندگان کتاب و بینندگان سریال لذت می‌برد؟      …
  • دختری که بوسیده نشد

         در هیاهوی نبرد بلک واتر، آن هنگام که شبح سبز تاریکیِ شب را دریده بود، صدای قدم زدن دخ…
  • چگونگی مقابله با وایت‌واکرها

         بر خلاف مجموعه کتاب‌های نغمه‌ای از یخ و آتش، در سریال بازی تاج و تخت اشارات بسیاری به…

پاسخ دهید

بررسی کنید

نقطه‌ی ۶۳ام: ورقی که برگشت؛ عدالت ملکه

تحلیل قسمت سوم از فصل هفتم سریال بازی تاج و تخت... …