لازم است پیش از شروع نقد، کمی درباره‌ی نویسنده‌ی جوان هفت جن بدانیم. امید کوره‌چی متولد ۱۳۶۱ می‌باشد و بنابر مصاحبه‌هایی که با ایشان انجام شده، دانش‌آموخته‌ی دو رشته‌ی تحصیلی مکانیک و علوم حدیث هستند؛ قلم خوبی دارند و چنانچه روند مطلوبی را در پیش بگیرند، از نویسندگان خوش‌آتیه‌ی ژانر فانتزی، به خصوص ترس خواهند بود. چیزی که بنده را در طول مطالعه کتاب مذکور، رنج و آزار داد، عناصر داستانی، تکنیک‌های نویسندگی یا نخ‌نما بودن ایده‌ی اصلی کتاب نبود. بی‌شک اگر چنین داستان و محتوایی را از یک نویسنده خارجی زبان می‌خواندم، برداشت دیگری از عقاید و نیت او داشتم؛ اما این کتاب را یک هموطن شیعی و آگاه به قرآن و حدیث نگاشته است، از طرفی بنا به صحبت نویسنده، برای نوشتن کتاب به هزار سند مستند دسترسی داشتند. اینکه چنین دسترسی از طرف چه کسی، چگونه و به چه دلیلی به نگارنده داده شده، جای بحث و تامل دارد که در این مبحث نمی‌گنجد.

      مخاطبان کتاب هفت‌جن بی‌گمان طیف وسیعی از نوجوانان و جوانان علاقمند به ژانر فانتزی هستند؛ اما چه تعدادی از آنان می‌دانند جنگی که قهرمان داستان هفت‌جن درباره‌ی جنیان و فرشتگان بیان می‌کند یک دروغ هالیوودی است که هیچ سند قرآنی و حدیثی ندارد؟!


عنوان: ۷ جِ نْ
نویسنده: امید کوره‌چی
نشر: کتابستان معرفت
مشخصات ظاهری: ۳۲۰ صفحه، چاپ سوم-۱۳۹۵
====

      خلاصه‌ی داستان: راوی(قهرمان داستان) برای دست یافتن به مهارت‌ها و قدرت‌های بیشتری در زمینه‌ی علوم غریبه و ساخت زُجاج، برخلاف میل تنها دوستش نهاییل(صاحب فلکِ چهارم)، به نزد درویش(ضد قهرمان) می‌رود؛ مردی که با وعده‌ و فریبِ وزیرانِ پادشاهان، سه قبیله‌ی جنیان را تحت تسلط خودش در آورده و سر آن دارد تا با گشودنِ دروازه‌ی سلیمان، بر تمام قبایل جن‌ها حاکم شود و دست به نابودی بشر بزند… راوی در پی ماموریتی که درویش بر عهده‌‌اش می‌گذارد، ناخواسته درگیر عشقی مادی می‌شود و پس از آن ماجرای اصلی کتاب شکل جدیدی به خود می‌گیرد.

      طرح جلد: طراح با استفاده از الگوهای خطی، اعداد ابجد، و نگاره‌های نمادین، توانسته طرحی به ظاهر ساده و دور از عناصر گرافیکی خاص برای کتاب مذکور خلق کند تا در همان نگاه اول تداعی‌‌کننده‌ی کتب ادعیه و علوم غریبه باشد.

      ظاهر کتاب می‌گوید که داستان درباره‌ی مبارزه با هفت جن از قبایل مختلف است که از علوم خاصی(کیمیا، سیمیا، لیمیا و…) برخوردارند.

      نکته‌‌ای که از آغاز جلب نظر می‌کند، خوانش این جمله‌ است«نوشته‌ی: امید کوره‌چی» شاید نویسنده خواسته به طرز زیرکانه/ فروتنانه‌ای، باری از شانه‌اش بردارد و خود را در مقام پایین‌تری (روایتگری خاص) قرار دهد یعنی خود را تنها نگارنده‌ای که تنها به بازگویی یک داستان واقعی پرداخته معرفی کند و این چنین القا کند آنچه پیش روی مخاطب است نه زاده‌ی تخیلات  او که برگرفته از اسنادی می‌باشد که با واقعیت تطابق دارد.

“تقدیر هر کسی با یک انتخاب آغاز می‌شود… یقین دارم تقدیر من روایت این واقعه است و تقدیر تو خواندنش…”

      آغاز داستان: خواننده از همان ابتدا، شاهد جنگِ قهرمان داستان با دیو شریری است که به طرز معجزه‌آسایی، توسط نهاییل( دوست قهرمان و مالک فلک چهارم) از بین می‌رود و به نوعی راوی را از مرگ حتمی رهایی می‌بخشد. در ادامه، نهاییل نظری مخالف با راوی دارد و سعی می‌کند تا او را از رفتن به نزد درویش(ضد قهرمان) باز دارد اما نتیجه‌ای نمی‌گیرد و در نهایت گردنبد صاد را به راوی می‌دهد تا در زمان لازم به یاریش بشتابد.

      نویسنده با انتخاب زاویه‌ی اول شخص مفرد، خودش را دچار محدودیت‌ها تکنیکی و جانبی می‌کند و به روایت قصه‌گونه‌ی داستان می‌پردازد. البته در ابتدا، امری جذاب و دوست داشتنی می‌نمایاند اما رفته‌رفته، این حس لذت‌بخش رنگ می‌بازد و گاهی ملول کننده هم می‌شود.

      راوی در پی یادگیری، سر از گورستانی درمی‌آورد که قسمتی از آن تحت تسلط مردی چهل‌ ساله‌، به خانقاهی سوت و کور تبدیل شده است؛ محلی برای رفت و آمد جنیان و حشر و نشر با آنها. قهرمان داستان با اینکه خودش را مقید به خواندن نماز و کسب روزی حلال می‌داند، اما برای کسب قدرت، هم‌خانه‌ی مردی می‌شود که نمادی از شیطان است. در ادامه‌، از هیجان ابتدایی داستان کاسته می‌شود. در فصل‌های میانی به سکون می‌رسد و سرانجام با مبارزاتی که راوی با دشمنانش دارد، کشمکش‌های رعب‌آوری شروع می‌شود که تا آخرین صفحه‌ی کتاب، ادامه می‌یابد.

      شخصیت پردازی: متاسفانه نویسنده برخلاف نثر گیرا و قوی‌اش، در پرداخت شخصیت‌ها، بسیار ضعیف عمل کرده و همین باعث شده تا خواننده، تعلق خاطری به کاراکترهای اصلی داستان نداشته باشد. ما از قهرمانِ داستان هیچ چیز قابل لمسی(سن، چهره‌، علایق، و حتی نام) نمی‌دانیم جز آنکه بیشتر اوقات او را مشغول ورد‌ها و آماده کردن شرایط لازم برای ادعیه‌ها مختلف می‌بینیم.

      جنیس(جن مومن و یاریگر راوی)، میرانا(معشوقه‌ی راوی) وضعیت بهتری از نظر پرداخت، نسبت به قهرمان دارند، لااقل نامشان را می‌دانیم! اما شخصیت درویش(ضد قهرمان) خوشبختانه تا حدی پرداخت شده.

   “…مرد تقریباً چهل‌ساله‌ای که سوختگی چندش آوری به پیشانی دارد…”

      صحنه پردازی و فضاسازی: نویسنده در این موضوع کمی بهتر عمل کرده و تا حدی خواننده را همراه خود به گورستان، خانقاهِ درویش، خانه‌ی میرانا و معبد می‌کشاند. زمان در بیشتر اوقات درگیر ابهام است. از حس بویایی، چشایی و لامسه به خوبی استفاده نشده فضاسازی  نیز خام به نظر می‌رسد و جای بهتر شدن دارد.

      پیرنگ: نویسنده گاهی به درستی نتوانسته روابط علت و معلولی مناسبی برای کنش و واکنش‌ شخصیت‌هایش ارائه دهد.

۱-روای خودش را مقید به انجام بعضی امور دینی می‌داند، با این وجود به خدمت درویش در می‌آید، ساخت شیشه‌ی زجاج به قولی بهانه است تا قهرمان چیزهای بیشتری از درویش بیاموزد؛ اما چرا؟!

۲-درویش با وجود آن همه قدرت ماورایی و دستیارانش، چگونه از انجام فرائض دینی روای خبر دار نشده؟!

۳-در جایی از داستان، راوی، مسئولیتی را بر دوش یک پیرمرد می‌گذارد؛ اما علت آن، لااقل برای خواننده چندان واضح نیست که چرا پیرمرد این کارکرد را برعهده میگیرد.

۴-رفتارهای راوی با میرانا، طوری است که گویی با هم محرم شدند؛ اما واقعاً اینطور نیست و به نوعی نویسنده فراموش کرده تا این ارتباط را بنا برآنچه میرانا می‌خواهد(خواندن صیغه‌ی محرمیت) بیان کند.

۵-لوازمی که جنیس برای قهرمان تهیه می‌کند، از کجا آورده است؟! خریده یا دزدیده؟!

۶-چرا نهاییل با وجود غیر مادی بودن، گردنبند همراه خودش دارد؟!

      عناصر دیگر داستانی: خواننده بیشتر با یک قصه‌ روبروست تا رمانی حرفه‌ای! دیالوگ‌های کم، عدم تفاوت در لحن شخصیت‌ها و ساختار قدیمی(قهرمان و ضد قهرمان- یاریگر قهرمان و یاریگر ضد قهرمان و… یادآور ریخت‌شناسی قصه‌های پریان ولادیمیر پراپ روسی و شخصیت‌های هفت‌گانه‌ی قصه‌های پریان است)

      در فصل اول کتاب، نهاییل فرشته ی فلک چهارم است، حال آنکه در ادب پارسی، چنین جایگاهی متعلق به حضرت مسیح(ع) است. از طرفی ارتباط نزدیک و صمیمی‌ که راوی داستان با نهاییل دارد، به طرز باور نکردنی‌ای مچ نویسنده را برای خواننده‌‌ی تیزبین باز می‌کند و نجاتگر بودن راوی از همان ابتدای داستان لو می‌رود. زیرا نهاییل تداعی کننده مسیح است و نهاییل در واقع در جایگاه مسیح قرار گرفته و از طرفی دوستی نهاییل با راوی این کارکرد را به راوی انتقال می دهد.

      طریقت ها و مسلک های مختلفی در ایران و جهان اسلام وجود دارند که خود را شیعه‌ی دوازده امامی می‌دانند و به شریعت پایبند هستند؛ از جمله دراویش خاکسار، دراویش گنابادی و… نامیدن شخصیت داستانی منفور و ضد قهرمان  درویش  که هم با شیطان در ارتباط است و هم با صهیونیست و اجنه حشر و نشر دارد به هیچ وجه مناسب نیست و نشان از بی‌مهری نویسنده یا کم دقتی او در نامگذاری ضدقهرمانش دارد. درویش شخصیتی است که استاد علوم غریبه است و با گفتن یک «مِت» باعث مرگ مار می‌شود و با گفتن «اُسکن» باعث آرام شدن مارهای متعددی می‌شود. این نمونه‌ی کوچکی از دانش و قدرت درویش است. متاسفانه در حین خواندن چنین ماجرایی به یاد داستان مشابه‌ای افتادم که درباره جلیل‌القدر جهان اسلام، آیت‌االله قاضی نقل شده بود!

      در فصل ششم، با شخصی مواجه می‌شویم که در خانه‌ای سنگی زندگی می‌کند و به دنبال معالجه کردن جوانی جن‌زده است. نویسنده در ادامه، درمانگر را فردی پشیمنه‌پوش معرفی می‌کند. نکته‌ی حائز اهمیت اینجاست که صوفیان نیز از چنین پوششی استفاده می‌کردند و اساسا صوفی به معنای پشمینه پوش است. از طرفی درویش داستان هم چنین لباسی دارد. آیا می‌توان این شباهت‌ها را تصادفی فرض کرد؟!

      در جای دیگری از همین فصل، نویسنده با چند استدلال ناقص تمام انجیل را زاده‌ی اندیشه‌ی شاگردان مسیح‌(ع) می‌داند و برای اثبات سخنش، متاسفانه به هیچ آیه‌ی قرآنی و حدیثی اشاره نمی‌کند.

      در تقسیمی که نویسنده درباره‌ی انسان دارد، به جسمی بودن، نفسانی و روحانیت تمام بشر اشاره می‌کند در حالیکه طبق آیات قرآن، مقام روح از فرشتگان بالاتر است، و آنچه که از قرآن استنتاج می‌شود این است که انسان دو نفس دارد. مرئی و نامرئی. سوال اینجاست که چرا نویسنده، روح را که در اصطلاحات قرآنی، مخلوقی که مقامش بالاتر از ملائک خداوند بیان شده، از ابعاد دیگر انسان می‌داند؟! روح برای حضرت آدم نیز به معنای اسما کلها است نه موجوی جدا. در واقع روح در قرآن تاییدی الهی است که موجب امتیاز و برتری مومن از غیر مومن می باشد.

      موضوع آخر اینکه، آوردن اطلاعاتی خواه درست یا غلط در زمینه وردها، دعاها و… آن هم با شرح جز به جز، چه لزومی داشته؟! آیا نویسنده در پی آموزش علوم غریبه است؟!

      سخن پایانی: نویسنده خواه‌ناخواه بر لبه‌ی تیغ قدم برداشته و مباحثی را در داستانش گنجانده که نمی‌توان از آنها چشم پوشی کرد. ضربه‌ی آخر داستان هنگامی به خواننده وارد می‌شود که راوی با تمام گذشته‌ی تاریک و خلاف عقل و شرع، توسط یکی از یاران امام زمان(عج) نجات می‌یابد؛ اما چرا؟! به نظر می‌آید که نویسنده با چنین پایانی در نظر داشته، تا مخاطب اثرش به این نتیجه برسد که کارهای غلط قهرمان نه تنها اشتباه نبوده بلکه با یاری کردن یکی از یاران امام، حکم تاییدی برای تمام عقاید و کارهایش گرفته است!

      نکته‌ی دیگر آنکه، نویسنده به توطئه اسرائیل اشاره کرده(دستیابی به اسرار حضرت سلیمان(ع) برای حکمرانی بر جنیان) و تنها راه مقابله با آنان را تلویحاً آگاه بودن به علوم غریبه می‌داند، در غیر این صورت هر مسلمانی حتی، مومنین هم از گزند جنیان در امان نیستند!

پایان


پی‌نوشت
*این نوشتار توسط محمد رحیمی، دانشجوی ارشد رشته‌ی الهیات و کامیار اسجدی، دانشجوی ارشد زبان و ادبیات فارسی، به رشته‌ی تحریر در آمده است.

پاسخ دهید

بررسی کنید

نقطه‌ی ۶۴ام: خشمی که آزاد شد؛ غنائم جنگی

تحلیل قسمت چهارم از فصل هفتم سریال بازی تاج و تخت... …