در هیاهوی نبرد بلک واتر، آن هنگام که شبح سبز تاریکیِ شب را دریده بود، صدای قدم زدن دختری با موهای قرمز در راهروهای قلعه‌ی سرخ شنیده می‌شد. سانسا استارک که از اتفاقات رخ داده ترسیده بود، به اتاقش رفت. تاریکی آن‌جا را به تسخیر خویش در آورده بود. به ناگاه دست‌هایی از دل تاریکی بیرون آمدند و او را گرفتند. سعی کرد جیغ بزند ولی دستی دیگر دهانش را بست. صدایی شنیده شد: «اگه جیغ بزنی، می‌کشمت پرنده‌ی کوچولو…» آن صدای خشن متعلق به سگ دربار، تازی محبوب، سندور بود. سندور  برای او گفت که همه چیزش را از دست داده و می‌خواهد از آن‌جا برود. سانسا در پاسخ به او گفت که موفق نخواهد شد. سندور شمشیرش را به او نشان داد و گفت: «تا وقتی که این با من باشه، هیچ‌کس نمی‌تونه جلوم رو بگیره.»

     در ادامه‌ی داستان سندور می‌گوید برای آهنگی که قولش را گرفته بود، آمده. سانسا که گیج و مبهوت بود، گفت: «نمی‌تونم… تو داری من رو می‌ترسونی.» سندور مست از خشم، او را جلوتر برد و گفت: «پرنده کوچولو از همه چیز می‌ترسه.» سپس با صدایی که خشم کمتری در بر داشت، گفت که می‌تواند او را از آن‌جا ببرد و از هر خطری حفظ کند و تا وقتی که همراهش است، هیچ‌کس نمی‌تواند به او آسیبی برساند.

     سانسا خود را مجبور کرد تا به صورت سندور نگاهی بیاندازد. زخم‌های صورت او با خون پوشیده شده بودند ولی چشمانش همچنان سفید و خشمناک… سانسا هیچ وقت چشمانی خشمگین‌تر از آن را ندیده بود. سندور او را به خود نزدیک‌تر کرد، سانسا با خود پنداشت که سندور قصد دارد ببوسدش. سانسا چشمانش را بست زیرا سندور از آن چیزی که بشود با او جنگید، قوی‌تر بود. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. سندور غرید که هنوز از نگاه کردن به او می‌ترسد. سپس خنجرش را در آورد و روی گلوی سانسا گذاشت. به او گفت: «آهنگه رو بخون. فلورین و ژانکوییل. برای جونت بخون پرنده کوچولو…» سانسا آن ترانه‌ی قدیمی را به یاد نداشت ولی ناگهان چیز دیگری به ذهنش خطور کرد: «مادر مهربان، چشمه‌ی رحمت. پسرانمان را از جنگ حفظ کن. شمشیرها و تیرها را نگاه دار. بگذار که روز بهتری را بشناسند. مادر مهربان، شهامت زنان. به دخترانمان در میان این خشونت کمک کن. خشم و خشونت را از بین ببر. به همگی ما راهی بهتر نشان بده…» بقیه‌ی ابیات شعر از یادش رفت، هراس داشت که سندور او را بکشد ولی سندور خنجر را از روی گلویش برداشت. غریزه‌ او را مجبور کرد تا با انگشتانش گونه‌ی سندور را لمس کند. سندور برای آخرین بار به او گفت: «پرنده کوچولو…» و رفت. صدای پاره شدن چیزی به گوش رسید و در ادامه با صدای نرم‌تر قدم زدن تمام شد. سانسا شنل سفید و خونی سندور را یافت و زیر آن به خواب رفت.

     نوشته‌ای که از نظر گذراندید، آخرین دیدار تازی و سانسا استارک را روایت می‌کند. به جرئت می‌توان گفت که این بخش از داستان اشک آدم را در می‌آورد. با پایان این کتاب و مفقود شدن سندور عطش ما برای خواندن کتاب بعدی دو چندان می‌شود. خواندن یورش شمشیرها را آغاز می‌کنیم، به ناگاه در یکی از فصل‌ها به جمله‌ای می‌رسیم که مربوط به تازی و سانسا بود: «سانسا از خود پرسید که مگر درباره‌ی بوسیدن تازی چه فکری می‌کند؟ همان گونه که خودش او را بوسیده بود…» ما که با دقت تمام صحنه‌های مربوط به سندور و سانسا را خوانده بودیم و چنین چیزی در آن نبود! شاید مارتین اشتباه کرده ولی چنین چیزی بعید است… انگشتان بر روی صفحه کلید رایانه می‌لغزند و بله! تئوری بزرگی را می‌یابیم که نابوسه نام دارد. در آن‌جا هواداران همانند من و شما فرضیه‌هایی داده‌اند که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌کنیم…

  • فرضیه‌ی نخست-همه‌ی راوی‌ها قابل اطمینان نیستند.

     درباره‌ی این صحنه از مارتین پرسیدند و او این‌گونه پاسخ داد: «همه‌ی راوی‌ها قابل اطمینان نیستند. البته ممکن است آن صحنه شامل اتفاقاتی باشد که هیچ‌کس متوجه آن نشده…»

     بررسی شماره‌ی یک: می‌دانیم که سانسا دختری فانتزی‌گرا بوده و فکر می‌کرد که دنیای واقعی همانند دنیای قصه‌هاست، تنها کافی بود که او با سندور روبه‌رو شود و دنیا را با بینش او ببیند. ولی فانتزی زندگی کردن او پس از سندور نیز ادامه داشت. ما خیالات او را می‌خوانیم… داستانی به سبک سانسا.

     بررسی شماره‌ی دو: شاید واقعاً چیزی بوده که ما متوجه‌اش نشدیم…

     سندور او را به خود نزدیک‌تر کرد، سانسا با خود پنداشت که سندور قصد دارد ببوسدش. سانسا چشمانش را بست زیرا سندور از آن چیزی که بشود با او جنگید، قوی‌تر بود.

     مارتین استاد بازی با کلمات است، نه؟ سانسا با خود پنداشت که سندور قصد دارد ببوسدش-او را بوسید؟! سندور از آن چیزی که بشود با او -برای اتمام بوسه- جنگید، قوی‌تر بود؟! چشمانش را بست-اشاره به بسته شدن چشمان در هنگام بوسه؟! خب، دیدگاه شما چیست؟ ولی اگر واقعی هم باشد، چرا سندور از بسته شدن چشم‌های سانسا خشمگین شد؟ ما از کجا بدانیم… شاید سندور همه چیز را به روش سندوری دوست دارد! شاید می‌خواست حس کند سانسا او را آن‌قدر دوست دارد که نگاهش می‌کند.

  • فرضیه‌ی دوم-همه‌ی استارک‌ها وارگ هستند.

     دیگر کسی نیست که این جمله را بشنود و بگوید: «برو گمشو.» سانسا، آریا، راب، ریکن و بِرن همگی گرگ‌های بزرگ و خشنی دارند که دایروولف نامیده می‌شود. آن‌ها همواره سعی داشته‌اند که از صاحبشان محافظت کنند. همانند نایمریا که سعی داشت از آریا محافظت کند و توسط او فراری داده شد یا شگی داگ که در حال محافظت از ریکن کشته شد. گری ویند در حالی که با راب می‌جنگید، کشته شد و سامر بارها بِرن نجات داد(در سریال بازی تاج و تخت او در راه محافظت از برن، توسط وایت‌واکرها کشته شد). اما در این میان فقط لیدی باقی می‌ماند که ما هیچ‌گاه او را در حال محافظت از سانسا ندیدیم. دلیلش نیز روشن است، سرش توسط ادارد استارک بیخ تا بیخ بریده شد. ما همیشه درباره‌ی عشق سانسا به لیدی اطمینان داشتیم. او همیشه از گرگ بزرگ جثه‌اش یاد می‌کرد، گرگی که محافظش در برابر خطرها بود. اما او که دیگر گرگی نداشت!

     رابرت براثیون به ادارد استارک پیشنهاد داد: «براش یه سگ بخرید. گرگ‌ها حیوون خونگی نیستن.» اما او هیچ‌گاه سگی نخرید. سگی دیگر وجود داشت، سگ جافری براثیون، سندور کلیگان. او بارها سانسا را نجات داده:

پشتیبان او تا قلعه در تاریکی بود.
نگذاشت که کوه، لوراس را بکشد: «بابا لطفاً نذار سِر گرگور ، سِر لوراس رو بکشه.»
آن هنگام که سانسا می‌خواست خودش و جافری را از ارتفاع پرت کند، سندور بود که جلویش را گرفت و خون را از لبان او پاک کرد.
زمانی که مردم به او حمله کردند، سندور بود که آن‌ها را تکه پاره کرد.
هنگامی که نزدیک بود از پنجره بیفتد، سندور او را گرفت.
وقتی که شاه جافری دستور داد گارد پادشاهی او را بزند، سندور بود که فریاد زد کافی‌ست.
سندور بود که او را از آن واقعه به جای امنی برد.
حتی سندور در نبرد بلک واتر آمد تا او را به جایی امن‌تر از قلعه‌ی سرخ ببرد.

     در هر جایی که به یک گرگ نیاز بود تا سانسا نجات پیدا کند، سندور او را نجات داد. آیا این بدان معناست که سندور جای لیدی را گرفته؟ نمی‌دانیم. از مارتین درباره‌ی این‌که آیا جای تازی با لیدی عوض شده، پرسیدند. او خندید و این‌گونه پاسخ داد: «عجب چیز با حالی می‌شه! البته من نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم.»

     همه‌ی ما می‌دانیم که استارک‌ها رابطه‌ی قدرتمندی با گرگ‌هایشان داشتند. بِرن به جلد سامر می‌رفت و آریا نیز خواب می‌دید که گرگ شده(که اشاره به ارتباطش با نایمریا دارد). اما اگر سندور جای لیدی را گرفته، پس سانسا هم باید بتواند به جای لیدی در او وارگ شود!

     اگر پس از این همه توضیحی که داده شد ایمان آورده باشید، شاید سانسا در آن لحظه‌ی به خصوص در ذهن سندور وارگ شده و دیده که سندور در رویایش او را می‌بوسد. سپس آن بوسه در ذهنش به یک بوسه‌ی واقعی تبدیل شده!

  • فرضیه‌ی سوم-برن استارک، کلاغی که سه چشم داشت.

     همه‌ی ما از قدرت بِرن خبر داریم. کسی که به سه زمان گذشته، حال و آینده دسترسی دارد. دیدیم که او می‌تواند در گذشته دست ببرد(اتفاقاتی که برای هودور در سریال افتاد، نشان از آن دارد). شاید بِرن لحظه‌ای از آینده را در ذهن او به وجود آورده و یا شاید هم فقط آن لحظه را تغییر داده. البته یک تئوری نیز هست که می‌گوید راوی اصلی تمام داستان، بِرن است. بر اساس این تئوری او عامل تمام ماجراها بوده و کسی‌ست که رویاهای عجیب را به راویان الهام می‌کند. در این باره تنها مارتین می‌داند…

  • فرضیه‌ی چهارم-بگذار من این پیمان را به اتمام برسانم.

     همه‌ی ما از خطر بزرگی که ممکن است سانسا را تهدید کند، با خبر هستیم. این تهدید کسی نیست جز انگشت کوچک معروفمان، لرد پتایر بیلیش. او کسی بود که به اعتماد ادارد استارک خیانت کرد(و البته پیش‌تر در این باره هشدارش داده بود). حالا یکی از دوستانی که درباره‌ی این خیانت می‌داند، سندور است. او در نبرد بلک واتر به سانسا گفت که می‌تواند از او محافظت کند. او در این‌جا قولی به سانسا داد و قول را با بوسه‌ای که انجام نشد، مُهر کرد. در سریال پتایر در شمال است و ذهن سانسا را به هم می‌ریزد، تازی نیز در حال سفر به شمال است. در آن‌جا سندور می‌تواند سانسا را از خطرِ پتایر بیلیش آگاه کند و به نوعی باعث حفاظت او شود. البته در کتاب تازی هنوز مرده به حساب می‌آید و این در حالی‌ست که پتایر همواره نزد دختر حرامزاده‌اش، الاین استون(که در اصل همان سانساست)، به سر می‌برد. پس نمی‌توان بر روی این موضوع زیاد بحث کرد.

  • فرضیه‌ی پنجم-قصه‌ی خرس و دوشیزه.

     این قصه همان نسخه‌ی جدید داستان زشت و زیبای خودمان است. سانسا همیشه در آرزوی بوسیدن سِر لوراس و شاید ازدواج با او بوده ولی هیچ‌گاه انتظار نداشت که توسط سندور زشت بوسیده شود. سانسا دختری نوجوان است که احساس می‌کند به مردی خوش‌تیپ احتیاج دارد. یک شوالیه‌ی سفید که با او ازدواج کند و او را به تختش ببرد. ولی هیچ‌گاه شوالیه‌ی گل‌ها، لوراس، او را نبوسید. هر بار که فکر می‌کرد چه‌طور می‌شد شوالیه‌ی گل‌ها را بوسید، ذهنش به سمت نابوسه‌ی سندور می‌رفت. می‌خواهم این‌طور بگویم که سِر لوراس تایرل و سندور کلیگان، دو نقطه‌ی مخالف هم هستند. آن‌ها تفاوت‌های بسیاری با یکدیگر دارند. پس سانسا هنگامی که نتوانسته شوالیه‌ی گل‌ها را ببوسد، حتماً سندور را بوسیده.

  • نتیجه‌گیری

     ما هنوز نمی‌دانیم سندور پس از آن‌که آریا ترکش کرد، زنده مانده یا نه. برادر بزرگ قبری را به برین از تارث نشان داد و گفت که این قبر سندور کلیگان است و برای مدتی کلاهخودش بر روی قبر بوده. ممکن است منظور برادر بزرگ این بوده که آن قبر سندور کلیگان خشن بوده و او کلاهخودش را به نشان این‌که دیگر از خشونت دست کشیده روی آن گذاشته. در کتاب شخصیتی به نام قبر کَن وجود دارد که هم قد سندور و بسیار مرموز است. هواداران بسیاری احتمال می‌دهند که او همان سندور کلیگان است.

     در پایان خاطر نشان می‌کنیم که هیچ یک از این استدلال‌ها قطعی نیست، پس دلتان را الکی صابون نزنید! تنها خدایان قدیم جنگل، خدایان جدید، خدای روشنایی، خدای مغروق، خدای طوفان، خدای فراوان چهره و هزاران خدای دیگر در دنیای نغمه‌ای از یخ و آتش می‌دانند که در کتاب‌های بعد چه قرار است بگذرد.

پایان

پاسخ دهید

بررسی کنید

دنیای بی‌رحم نغمه‌ای از یخ و آتش

     آیا مارتین از کشتار شخصیت‌ها و آزار خوانندگان کتاب و بینندگان سریال لذت می‌برد؟      …